تبلیغات
حکایت شهر تنگستان

هوای پاک دریای شمال

جمعه 9 مرداد 1388 04:25 ب.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

آمدم تا در هوای پاک دریای شمال
دل پر از شادی کنم بی های و هوی و آه و نال
خاطر از غمها بشویم با زلال آب یَِم
فکر خود بزدایم از دل ناگرانی بیش و کم
عشق تو بیرون کنم از تاروپود جان و تن
اندکی آسوده گردد التهاب مغز من!
این هوا،این شور باران وین صفا
گفت بر من با سخا : "کای بی وفا!
-تای- یارت در همه دنیا بدون -هم- بود
هر چه ار مهرش بورزی برتو حالی ،کم بود
در جهانی کاندران لب تا به لب پر جوهر است
روزبهی چون یار تو یکدانه ای از گوهر است
چون سلیمانش نگین در دست خود انگشتری
دربنه، دورش بدار از دست هریک مشتری
گرتورا خواهی که باشد تا ابد بختت به یار
تا توانی جان و دل بسپر به چونان شهریار"
ار دلم پرسیدم از عشق و هم از هجران یارم با عتاب
در خصوص حال خود، کردم بر او یکسر خطاب
گفتمش :" ای دل چرا ببریدی از آمال خویش
وز چه روی افتاده ای اندر زوال و حال ریش
دست خود شستی ز رای و دین و دانش، عقل و هوش
اینچنین آویزه ای از پند باران بر بنه بر لال گوش
ور تورا باشد که فکرش را ز سر بیرون کنی
بعد از او دانی که با گردون  دونت چون کنی؟
هم به روزت بهترین یار و هم از شب تا سحر همدم بود
تا به آخر روز دنیا گر بدو مهرت بورزی کم بود
بعد از اینت راز دل با قطره ی باران بگوی
سر بنه آرام بر بالین و چشم از غم بشوی
عاشقی از سر برون نآید به نو روز شمال
در هوای روشن و پاکش، به دور از قیل و قال
گر تو را میلی فزاید هر دم از دیدار یارت
از خدا خواهم بزودی یابی او را در کنارت
بخت خوش عمری همیشه یار و شامت روز باشد
روزگارت شاد و خرم، قسمتت به روز  باشد "




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: جمعه 9 مرداد 1388 04:27 ب.ظ

!

شنبه 3 مرداد 1388 12:10 ق.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

با خدایم دوش کردم ناله ای پنهان و آه
گفتمش خاطی بدم لبریز و مستور از گناه
گیرمت بر من روا داری سراسر مشکلی
لیک با من وزترا حقی نبود ز آب و گلی؟
آنچه دورم می نمود گه گاهم از اندوه و غم
سایه تو بر سرم بود و حضورت در دلم
دادی هر نعمت مرا جز مهر غمخوار ای دریغ
عزلتم دادی مرا اندر حریم خانه ای
سارقی یارب بلغزید بر در و عقلم ربود
خود ندانستم چه باشد اصلح از بود و نبود
گفتم همچون تو خدای عاقل و فرزانه ای
!وز چه رو ننمودی ام ره از چه بی خانه ای
کاینچنین از پا فتادم در کمند صید دوست
که اش نماندم بر تنم جز استخوان و خون و پوست
..............
سالها بگذشت و من اندر خُم تنهاییم
راضی و خشنود گردیدم به حکم غایی ام
خلوتم بردم مرا تا مرز دانش بی دریغ
تا کنم از دست بد نامردمان! برنده تیغ
غربتی شد حاصلم جامانده، دور از توفیق
باری از ره در رسید یک یک به گردم نارفیق
دوستی! با من بگفت دانم که تو یک دانه ای
حیف از تو که ات نباشد همسر دردانه ای
گفت تا ساحل برم سکان دست خسته ات
بعد ازین دانم ترا درمان بخت بسته ات
دستم از کشتی بشستم دادمش سکان به دست
چرخش گردانه او را آنچنان بنمود مست
که نفهمیدم دستش روی هر دندانه ای
!ناوی اش بنمایدم لیکش سزد دیوانه ای
ناخدا طوفان زده، بنشسته در شوراب و گل
گفت بر من از تب یارو هم از تابش به دل
گفت از عشقی که در سر دارد از سودای من
گفت از سوزی نهان بنشسته اش بر جان وتن
گفت از عشق و صفایش
گفت از مهرو وفایش
گفت از لطف وجودش
گفت از جود سجودش
گفت و گفت ازاو به تکرارو
وزاو بازم بگفت
این دل وا مانده در گل را بسفت
تا چنین نتوانم عشقش را زسر بیرون کنم
اشک ریزم تا ابد از هجرو بر دل خون کنم
..............
یا رحیم الراحمین! یارب مرا دستی بگیر
یا که در دولت سرایت از من این هستی بگیر
بعد ازاینم با حسودان گفتنم این راز نیست
جز تو اکمل پادشاهی با دلم همراز نیست
نارضا عقلم زکف بیرون شدن کار تو بود
با رضا مجنون شدن هوش و حواسم را ربود
یا که از این بینوا دل مهر او بیرون ببر
یا که عشقش از خزانه ات پرکرم بر من بخر
خدعه اهریمنانش را زجانش دور کن
جمله حدقات حسودانش به آنی کور کن
تندرستی کن قرینش وز بلایش دور دار
دولتش بیدارو بختش تا ابد منصور دار




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: - -

سکوت

چهارشنبه 24 تیر 1388 01:44 ق.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

مثل سروی شده‌ام

که از ترس تاریکی،

حاشیه‌اش را به باغبانی پیر می‌بخشد

یا مثل دهکده ای کم نور

که سکوت گله‌هایش،

خواب گرگها را بر هم زده

خوب که نگاه کنی،

من را می‌بینی،

که استخوان‌های خواب را بغل کردهام

و گوشه این عمارت سفالی،

از بوی نم صندلی‌ها،

به گوشه‌ای تنها پناه برده‌ام

خوب است که ببینی

یادگار آشپزخانه،

در دست‌های گلی مادربزرگ خاموش شد

و تویی که امانش را باد برده بود

خودم را سپرده‌ام به شطی نگران،

که هر از چند گاهی از اتاق متمدنم می‌گذرد

و برایم خواب مترسک‌ها را تعبیر می‌کند

خوب است که ببینی اطفال بی گناه

آزادی نم پس می‌دهند

و دهانی بیمار،

در ذهنی سرد متهوع می‌شود

خوب است که بدانی،

من گم شده‌ام

زیر همین صدایی که هرگز نشناختیش...




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:44 ق.ظ

"دلتنگی ها"

یکشنبه 21 تیر 1388 06:16 ب.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

گفتم که در طریق معرفت همسفری نیک می جویم
کنون گرد دنیا به خبط می پویی یار گفت
به آبی که در کوزه است بنگر و آشنای خانگی را
گفتم که خستگی راه برده است قرار مرا
گفت همه توشه ای که می جویی به لبالب انباشته است کوله بار مرا
گفتم به تاریکی پای مرا به گزش تیغ دهر خلیده است
گفت زنهار که صبح شکفتن غنچه امید دمیده است
گفتم به منزل سلمم چگونه رسانیم زراه عافیتم؟
که هزار آفت موذی بر سر هر راه خزیده است
گفت به اعتماد سوگندم به مرتضی مولی
 دور کنم آفات از تو به تولّی
گفتم و گفت
گفتندو شنیدند
کوچه را به میهمانی گلهای شمعدانی آذین بستند
خانه را رفتند
حیاط و پنج دری را شستند
گلهای یاس سپید در انتظار طلوع پیوند جامه نو دوختند
ولی بناگه ...
آسمان برگشت
روشنایی وارونه شد
از جفت گیری حرف حساب و سوء تعبیر کینه بی سبب نطفه بست
شاخه های تیغ دار درختان نارنج بر سر راه افتادند
گفتم آن همه ناز و تنعم که در تو جسته بودم
گفت باد هوا بود هر آنچه گفته بودم
گفتم پای رفتنم بود با همه مجروحی
زچه روی افکندی ام؟
شیر ژیان هم ندرد به چنین شیوه آهویی
گفت احتیاج است آنچه شیران را کند روبه
تا به پلیدی مکر برکنند به تلنگری کوهی
سدی که بغض بر مسیل حنجره ام بست
کامم به ادای عبارات خست
بدو گفتم
علی گویان بزاق از انگبین آغشته کنند
و خوارج قرآنها بر سر دشنه کنند ....
ودیگر هیچ نگفتم      

  "قائمشهر"
دی ماه  87  




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:43 ق.ظ

بهار ابدی

یکشنبه 21 تیر 1388 12:27 ق.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

چندیست که خیالی
برده است مرا بدانجا
که لایتناهی را مرزی کشیده است
تا به سرحد تابش نگاهی سوزنده
انگیخته از عشقی که سالیانی چند
در بطن سیاهچاله ای به عمق ابدیت
درون من خفته بود
وبر آشفتگی ام
به آهنگی ناساز ضجه میزد
ومن آسیمه سر در میانه راه بودم و او
در جستجوی آرزوهایش
پر از اراده و و شهامت
از پس فردا میدوید
ومن غمگنانه و ناشکیب
در جستجوی خویشتن
پاشنه بر سنگفرش جاده
پر از نشیب و فراز میسودم نومید
ودر ورای کوهی سترگ
کورسوی نوری گنگ
می خواندم به فراسوی رازناکش
...
زمان گذشت و من
در پیچ و خم بغض فرو خورده ام
جسارتم جرقه ای زد در آنسوی کوه
 و برقی شد به تلاقی نگاهی آشنا
نشسته بر دیدگانم خمارومست
که دیرزمانی بود آتش محنت سرای عمر
آتشکده اش را در قفای پلکهایی ملتهب
به تلی از خاکستر بدل کرده بود
بی نور و کم فروغ
با حسرتی پنهان زیر لب نالیدم
همسفرت جا ماند !
با دستانی خسته و پاها نی خلیده .
لحن او جاودانه،
گرم و مطبوع
پیچید در سکوت شبانگه به ناگاه
 این اندک فرصتی که باقیست از سفر
مجالی بلند است به فراخی آسمانی
که بر فراز سر مسافرانش
 ره به ابد می سپرد کند و پیوسته
تا آغازگر فصلی نو باشد
 که دمی بیاساییم
آویخته بر بازوان یکدگر
شانه به شانه هم
پا به پای قدمهامان
در انتهای راهی که نقطه شروع عاشقیست
ورهسپار به سوی امنیتی
که میخواند مرا با تو
هردم به سوی خویشتن
به سرزمینی که بهارش جاودانه است
و اشتیاق رسیدنش
در چشمانم به شوقی دمادم
دوایری می آفریند شورمست و نمناک
آغشته به مهر
تا بسازیم در آن خانه ای به وسعت زمین
در زمینی به وسعت آسمان
در ساحل دریایی که
امواج آن سر سپرده اند به عاشقی
وبا تن عریان صخره
 نرد عشق می بازند...
13 فروردین  1388  مازندران




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:42 ق.ظ

طناب

دوشنبه 8 تیر 1388 09:59 ب.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

داستان درباره ی یک کوهنورد است که

میخواست از بلند ترین

 کوهها بالا برود.

 او پس از سالها آماده سازی

 ماجرا جویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که

افتخار کار را فقط برای خود میخواست

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما

در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود.

اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها

 را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت

چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد

و در حالی که به سرعت سقوط می کرد

از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در

 مقابل چشمانش میدید.

و احساس وحشتناک مکیده شدن 

به وسیله ی قوه ی جاذبه او را

در خود می گرفت.

همجنان سقوط می کردو در آن لحظات ترس عظیم

همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی

 به یادش اومد.

اکنون فکر میکرد مرگ چقدر

به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد

که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود

 و طناب او را نگه داشته بود.

و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند

جز آنکه فریاد بکشد:

((خدایا کمکم کن!!))

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده میشد

جواب داد:

((از من چه میخواهی؟))

-ای خدا نجاتم بده!!

-واقعا باور داری که من میتوانم

تو را نجات بدهم؟

-البته که باور دارم.

-اگر باور داری طنابی را که به کمرت

بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو

به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد

یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با

دستهایش محکم طناب را گرفته بود...

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت...




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:41 ق.ظ

ماجرا کوتاه

دوشنبه 8 تیر 1388 09:40 ب.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

آری

آری

شکر می گویم

گاه گرمم می کنی

ای آتش هستی

شکر گویان دوست می دارم تو را

ای دوستی ای مهر

دوست می دارم تو را

ای باده ای مستی

شکر می گویم تو را

ای زندگی ای اوج

ای گرامی تر گران تر از موج

آه !

بگذریم...

مستی است و راستی

بشنو راست می گویم

بشنو و بیندیش

من چه پنهان از تو

در پنهان گاهی اندیشیده ام با خویش

کان در این تاریک ژرف نیستی

و اقصای نادانی

چیست هستی

یا بگو هستم

چون ندانستن نبودن را شناسم

لیک چیست بودن؟

 چیست دانستن؟

من – چه پنهان از تو

پنهان از خدا چون نیست – گاه این پرسیده ام از خویش :

می توان دانست آیا

چیست دانستن؟

می توان دانست بودن چیست ؟

آه ! آه!

اما چه بگویم چون نمی دانم؟

من نمیدانم که هستی چیست, یا هستن؟

مستی است و راستی بشنو من نمی دانم که دانستن؟

لیک می دانم که چون از باده ای مستم,

جانم از سیاله ای حساس و جادوئی

می شود سرشار

وانگه ناگهان گوئی

بافسون

در پرده های هور قلیایی,

کائنات آواز می خواند که:

{آنک مست! آنک مست!}

و اوج گیرد موج های سحر و زیبایی.

و آید از جوی اثیری پاسخ پژواک:اینک هست!اینک هست!

مستی است وراستی، آری.راست می گویم

باده  هر باد ه ست

گو باشد

مهر و کین و یا طیفی و انگور یا هر شعله دیگر

همچنان کز هر خم و ساغر

من یقین دارم که در مستی می تواند بود

اگر باشد

هستم و هستی

شعله هر شعله هست گو باشد

من سخن از آتش آدم شدن در خویشتن گویم

گفت :بودن؟ یا نبودن؟ پرس و جو این است

پیش از آن پرسید بایستی که: بودن چیست ؟

 من در این معنی سخن گویم

و اوج مستی کسوت هستی ست من گویم

پرس و جو این است اگر باشد

گفت او از بودن اما من از شدن گویم.

باده هر باده ست،...

آه ! بس کنم دیگر ، خالی هر لحظه را سرشار باید کرد

از هستی.

زنده باید زیست در آنات میرنده ،یا خلوص ناب تر  مستی

چیست جز این ؟

نیست جز این راه.

زنده دارد زنده دل دم را

هر کجا ،هر گاه

اوج بخشد کیفیت کم را.

گفت و گو بس ،ماجرا کوتاه

ما اگر مستیم بی گمان هستیم...

 




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:41 ق.ظ

.

دوشنبه 8 تیر 1388 09:30 ب.ظ

نویسنده : بانیان سبز تنومند

 

در كنا ر شومینه ای خاموش

در یك بعد از ظهز كسل كننده پاییزی

پیانوی قدیمی مادربزرگ

تكیده از گذر عمر

به كسی میاندیشید

كسی كه دنیا را جور دیگر میدید

كسی كه زندگی را وسیله میدید

برای رسیدن به هدف

راه عبور به خوشبختی با یك همراه

كسی كه مسیر را بشناسد

و تا آخرش باشد

و عاشق باشد

و به من میاندیشید

و در این تفكر كه چگونه ترانه های غم مرا بسراید

و ملودی غم من در سكوت اجرا شد

 

                                                                                 




دیدگاه ها : نظرات داغ کن - کلوب دات کام
آخرین ویرایش: شنبه 3 مرداد 1388 12:35 ق.ظ